خراب شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خراب شدن . [ خ َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) ویران شدن منهدم شدن : باز وقتی که ده خراب شود کیسه چون کاسه ٔ رباب شود. سعدی . عدو که گفت بغوغا که درگذشتن او جهان خراب شود سهو بود پندارش . سعدی . ◄ فرودآمدن و خوابیدن . افتادن . واریز کردن چون دیوار و امثال آن . بزیر آمدن : دیوار دل بسنگ تعنت خراب شد رخت سرای عقل بیغما کنون شود. سعدی . ◄ سخت مست شدن : بیا بیا که زمانی ز می خراب شویم مگر رسیم به گنجی در این خراب آباد. حافظ. ◄ ضایع شدن . فاسد شدن . عیب پیدا کردن . ♦ در جایی خراب شدن ؛ در آنجا بار و بندیل گشودن و ماندن .
مترادف و متضاد واژهدان
ویرانشدن، مخروبه شدن، منهدم شدن از کارافتادن مست شدن، لایعقل شدن گندیدن، فاسد شدن، متعفن شدن بد شدن، نامطلوبشدن منحرف شدن، بدکاره شدن رسواشدن، بدنام شدن، بیآبرو شدن نابود شدن، ازبین رفتن، تباه
فرهنگ طیفی واژهدان
تلف شدن، ضایع شدن، فروپاشیدن، باد هواشدن، به (بر) باد رفتن، ازمیان رفتن، برافتادن، پاک شدن، محو شدن، ازبین رفتن، مردن، غرق شدن فروریختن، زوال یافتن تباه شدن، نیست شدن ازکار افتادن
واژگان فارسی سره واژهدان
گزند دیدن، آسیب دیدن