حسن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(حَ سَ) [ ع. ] (ص.) نیکو، جمیل. ج. حِسان.<br>
فرهنگ فارسی معین
(حَ سَ) [ ع. ] (ص.) نیکو، جمیل. ج. حِسان.
(حُ) [ ع. ] (اِمص.) زیبایی، نیکویی، خوبی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حسن . [ ح َ س َ ] (اِخ ) ابن علی بن عبداﷲ. رجوع به حسن علیاری شود.
حسن . [ ح َ س َ ] (اِخ ) ابن علی بن عمر. رجوع به حسن مراکشی شود.
حسن . [ ح َس َ ] (اِخ ) ابن علی بن محمدبن باری کاتب (٣٨٢ هَ . ق .). او راست : «حدیث ذات القلاقل ». (ذریعه ج ٦ ص ٣٧٦).
مترادف و متضاد واژهدان
جمال، خوشگلی، زیبایی، صباحت، وجاهت (متضاد: قبح) خوبی، خوشی، نیکویی، نیکی (متضاد: بدی) رونق، فروغ (متضاد: رکود) امتیاز، مزیت، برتری
خوب، نیک، نیکو (متضاد: قبیح) زیبا، جمیل، وجیه
زیبایی، وجاهت، جمال مزیت، امتیاز خوبی، نیکویی، خوشی
فرهنگ طیفی واژهدان
مزیت، امتیاز، مرغوبیت، خوبی، نیکویی، برتری، تفوق، سودمندی، فایده بهره، سود، درآمد، بهبود، نیکخواهی قدر، مرتبه، درجه منزلت، شأن، ارج، مقام، اعتبار بها، ارزش، قیمت
واژگان فارسی سره واژهدان
نیکی، نیکویی، زیبایی، درستی، خوبی
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه
واژگان قرآن
وَ لَنَجْزِیَنَّهُمْ أَحْسَنَ «حسن» به معناى خوب است.(22)