کینه کش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کینه کش . [ ن َ / ن ِ ک َ / ک ِ ] (نف مرکب ) تلافی کننده ٔ بدی . (برهان ). تلافی کننده ٔ بدی و منتقم . (ناظم الاطباء). انتقامجو. کین کش : وز آن پس به پیشت پرستاروش روم تا به پیش شه کینه کش . فردوسی . به نزد بزرگان سالارفش دلیران اسب افکن کینه کش . فردوسی . بدو گفت کین شاه خورشیدفش که ایدر بیامد چنین کینه کش ... فردوسی . به پذرفتن چیز و گفتار خوش مباش ایمن از دشمن کینه کش . فردوسی . ز بدخواه و از مردم کینه کش توان دوست کردن به گفتار خوش . اسدی . خسته ٔ آسمان کینه کش است بسته ٔ روزگار غدار است . مسعودسعد. گفت شنیدم که سخن رانده ای کینه کش و خیره کشم خوانده ای . نظامی . پادشاهان که کینه کش باشند خون کنند آن زمان که خوش باشند. نظامی . گر بزد مر اسب را آن کینه کش آن نزد بر اسب زد بر سکسکش . مولوی (مثنوی چ رمضانی ص ٢٠١). صدهزاران طفل کشت آن کینه کش وآنکه او می جست اندر خانه اش . مولوی . و رجوع به کین کش شود. ◄ جنگجو. جنگاور. مبارز. دلیر : تو برخیز اکنون از این خواب خوش برآویزبا رستم کینه کش . فردوسی . به مهمان چنین گفت کای شاه فش بلنداختر و یکدل و کینه کش . فردوسی . چو او کینه کش باشد و رهنمای سواران گیتی ندارند پای . فردوسی . چون به صف آید کمان خویش دهد خم از دل شیران کینه کش بچکد خون . فرخی . چنان تا از آن لشکر کینه کش بیفکند بر جای هفتادوشش . اسدی .
کینه کش . [ ن َ / ن ِ ک َ / ک ِ ] (اِ مرکب ) نام روز دوازدهم است از ماههای ملکی . (فرهنگ جهانگیری ) (برهان ). نام روز دوازدهم از هر ماهی . (ناظم الاطباء).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی