کسل
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(کَ س) [ ع. ] (ص.) سست، تنبل و کاهل.<br>
فرهنگ فارسی معین
(کَ سْ) [ ع. ] (اِمص.) سستی و کاهلی در کار، فتور در چیزی.
(کَ س) [ ع. ] (ص.) سست، تنبل و کاهل.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کسل . [ ک ُ س ِ ] (فعل امر) کلمه ٔ امر یعنی رهاکن و جداکن . (ناظم الاطباء). اما صحیح کلمه گسل است . رجوع به گسل شود.
کسل . [ ک ِ ] (ع اِ) زه کمان نداف چون بکشد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). زه کمان نداف چون فروکشد از آن . (آنندراج ).
کسل . [ ک َ س َ ] (ع مص ) سستی کردن در کار و تنبلی و کاهلی نمودن . (از ناظم الاطباء). سستی کردن و کاهلی نمودن در آنچه که نباید در آن سستی شود. (از اقرب الموارد). ◄ آرمیدن با زن بی انزال و اعتزال کردن و خواهش فرزند نکردن زن . (از ناظم الاطباء) (از آنندراج ).
مترادف و متضاد واژهدان
بیحال، خسته، فرسوده دردمند، مریض، ناخوش تنبل، سست، کاهل، ناتوان
واژگان فارسی سره واژهدان
ناتوان، رنجور، دلتنگ