کحل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کحل .[ ک َ ] (ع مص ) سرمه کشیدن چشم را. (منتهی الارب ). کُحل گذاردن در چشم . (اقرب الموارد). ◄ سخت شدن سال . (منتهی الارب ). کحل سنة؛ سختی آن . (اقرب الموارد). ◄ کحل سنون قوم را؛ سال قحط رسیدن ایشان را و ضرر رسیدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء)(از اقرب الموارد). ◄ سبزی گیاه را نمودار کردن زمین . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
کحل . [ ک َ ] (ع اِ) نام آسمان و منه :صرحت کحل، اذا لم یکن فی السماء غیم . (منتهی الارب ). آسمان و گویند صرحت کحل ؛ هنگامی که ابر در آسمان نباشد. (از اقرب الموارد). ◄ سال سختی و قحطو هی معرفة لاتدخلها الالف و اللام ینصرف . (منتهی الارب ). سال سخت . غیر منصرف است . (از اقرب الموارد). سال سخت و قحط ومعنی معرفه است و الف و لام بر آن داخل نمی شود و منصرف و غیر منصرف هر دو می آید. (از ناظم الاطباء). ◄ سختی قحط و شدت آن . (منتهی الارب ). ◄ فی المثل : بأت عرار بکحل ؛ اذا قتل القاتل بمقتوله . (منتهی الارب ). بأت عرار بکحل ؛ یعنی کشته شدن این به آن و عرار و کحل نام دو گاو بود که بر هم شاخ زده و هر دو مردند و این مثل را در صورتی گویند که کشته شود قاتل بمقتول خود. (ناظم الاطباء).
کحل . [ ک ُ ] (اِخ ) موضعی است . (منتهی الارب ).