سرمه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سرمه . [ س ُ م َ / م ِ ] (اِ) معروف است و آن چیزی است که در چشم کشند. (برهان ). به عربی اثمد خوانند و به کحل مشهور است .و آن سنگی است صفایحی و براق که بسایند و سوده ٔ آن را در چشم کشند و بهترین آن سرمه ٔ صفاهانی است که ازکهپایه به هم رسد. (آنندراج ). اثمد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ) (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). کحل . (دهار) : همچنان سرمه که دخت خوبروی هم بسان گرد بردارد از اوی . رودکی . و اندر کوههای وی [ طوس ] معدن پیروزه است و معدن مس است و سرب و سرمه و شبه و دیگ سنگین . (حدود العالم ). شرطم نه آنکه تیر و کمان خواهد شرط آنکه سرمه خواهد با غازه . بوالحر. تا زر نباشد بقدر سرمه تا لاد نباشد بشبه لادن . فرخی . دو چشم ترا دیدنم سرمه بود کنون از چه گشته ست آن سرمه دود. اسدی . از سایش سرمه بسود هاون گرچه تو ندیدیش دید دانا. ناصرخسرو. چرخ همی خرد بخواهدت کوفت خردتر از سرمه گر از آهنی . ناصرخسرو. شب تاریک سرمه بود مگر که از او چشم زهره شد روشن . مسعودسعد. سرمه ٔ چشم دیده ٔ دولت روز پیکار تو غبار تو باد. مسعودسعد. دست حسد سرمه ٔ بیدادی در چشم وی کشید. (کلیله و دمنه ). ای اصل ترا بر همه احرار تقدم خاک قدمت سرمه ٔ بینایی مردم . سوزنی . کی دانستم کاهل صفاهان کورند با اینهمه سرمه کز صفاهان خیزد. مجیرالدین بیلقانی . سرمه ٔ خاقانی است خاک سر کوی تو افسر خاقان چین نعل سمند تو باد. خاقانی . سرمه ٔ دیده ز خاک در احمد سازند تا لقای ملک العرش تعالی بینند. خاقانی . گر از درگاه او گردی رسیدی بجای سرمه در چشمش کشیدی . نظامی . تنگ دل از خنده ٔ ترکان شکر سرمه بر از چشم غزالان نظر. نظامی . از درش گردی که آرد باد صبح سرمه ٔ چشم جهان بین من است . عطار. نه وسمه ست آن به دلبندی خضیب است نه سرمه ست آن به جادویی کحیل است . سعدی . بکن سرمه ٔ غفلت از چشم پاک که فردا شوی سرمه در زیر خاک . سعدی . چشمی که دلی برد به تاراج دانی که به سرمه نیست محتاج . امیرخسرو دهلوی . ♦ نقطه ٔ سرمه : سنجد جیلان بدو نیمه شده نقطه ٔسرمه بَرِ او یک رَده . رودکی . ♦ امثال : بر چشم کور سرمه کشیدن چه فایده . سرمه را از چشم میزند.
سرمه . [ س ُ م َ ] (اِخ ) نام قریه ای است سرمه خیز از بلاد فارس . (آنندراج ). نام قریه ای است از قرای فارس که در آن سرمه خیزد. (برهان ). نام دهی است به فارس نزدیک به آباده که از آن سرمه خیزد و معرب آن سرمق است . (انجمن آرا). شهرکی است به ناحیت پارس اندر میان کوه نهاده، سردسیر جایی آبادان و با کشت و برز و نعمت بسیار و مردم بسیار. (حدود العالم ).