چیزی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چیزی . (اِخ ) رجوع به طایفه ملکشاهی شود.
چیزی .(اِ) (مرکب از چیز + ی ) شی ٔ. ◄ کمی . قدری . مقداری . و چون با عدد بکار رود مترادف با عدد مجهول «اند» افتد؛ یعنی مبلغ یا مقدار یا مقداری بیشتر : کوه قارن ناحیتی است که مر او را ده هزار و چیزی ده است . (حدود العالم ). گفت دهاقین را سخنان حکمت باشد ما را از آن چیزی بگوی . (تاریخ سیستان ). ♦ چیزی شدن ؛ عنوانی یافتن . موجودیت یافتن . اهمیت و اعتبار گرفتن : هیچکس از پیش خود چیزی نشد هیچ آهن خنجر تیزی نشد هیچ حلوائی نشد استادکار تا که شاگرد شکرریزی نشد. ؟