چیزک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چیزک . [ زَ ] (اِ مصغر) چیز کوچک . چیز کم . ♦ چیزکی ؛ چیز کمی . چیز کوچکی . چیزی کم . چیزی خرد : ناله ٔ سرنا و تهدید دهل چیزکی ماند بدان ناقور کل . مولوی . گرچه بر ما ریخت آب و گل شکی یادمان آمد از آنها چیزکی . مولوی . چیزکی از آب هستش در جسد بول گیرش آتشی را می کشد. مولوی . مِطَّحَه ؛ چیزکی برآمده ٔ گرد در پای گوسفند که بدان زمین راخراشد. (منتهی الارب ). ♦ امثال : تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها . ◄ مجازاً به معنی چیز کم بها. ◄ در برخی فرهنگها آمده است که خارپشت را گویند اما ظاهراً محرف چیز و چیزوک باشد.