چیرگشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چیرگشتن . [ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) پیروز شدن . غالب شدن . فاتح آمدن . مسلط گشتن . تسلط یافتن : به مژده سواری برافکن براه که ما چیر گشتیم بر کینه خواه . اسدی . بسی بر ستاره گران گشته چیر بسی سروران را سرآورده زیر. اسدی . دگر رهش پرسید گرد دلیر که ای از خرد بر هوا گشته چیر. اسدی . به پیش پدر شد تورگ دلیر بپرسید کای بر هنر گشته چیر. اسدی . آفت خواست یافت بر من دست انده خواست گشت بر من چیر. مسعودسعد.