چیرگی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(رِ) [ په. ] (حامص.)<BR>۱- پیروزی.<BR>۲- تسلط.<br>
فرهنگ فارسی معین
(رِ) [ په. ] (حامص.) ۱- پیروزی. ۲- تسلط.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چیرگی . [ رَ / رِ] (حامص ) حالت و چگونگی چیره . چیره بودن . چیر بودن .غلبه . تسلط. قهر. سیطره . استیلاء. پیروزی . تفوق . برتری . دست . ید. (یادداشت مؤلف ). زبردستی : چوآمد به تخت اندرون تیرگی گرفتند ترکان برآن چیرگی . فردوسی . همه چیرگی با منوچهر بود کزو مغز گیتی پر از مهر بود. فردوسی . درآمد به تاج اندرون خیرگی گرفتند پرمایگان چیرگی . فردوسی . بدین ستودگی و چیرگی به کار کمان ازین ستوده تر و چیره تر به کار قلم . فرخی . گناه دشمن پوشد چو چیره گشت به عفو به چیرگی در عفو از شمایل حکماست . عنصری . چیرگی بیشتر مخالفان را بود و ضعف و سستی بر لشکر ما چیره شده گفتی از تاب می بشوند. (تایخ بیهقی ص ٥٩١). دهد رشک را چیرگی بر خرد خورد چیز خود هر کس، او غم خورد. اسدی . ز دشمن مدان ایمنی جز به دوست که بر دشمنت چیرگی هم به دوست . اسدی . و معدن شیران است (کامفیروز) چنانک هیچ جای مانند آن شیران نباشد به شرزه و چیرگی (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٢٥). ◄ دلاوری . شجاعت . رجوع به چیرگی کردن شود. ◄ عزت .(یادداشت مؤلف ). عِزَّة. (منتهی الارب ).