چیره گشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چیره گشتن . [ رَ / رِ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) غالب آمدن . غالب شدن . پیروزی یافتن . مسلط شدن . مستولی شدن . انجاح . بوغ . تَبَوﱡغ . (منتهی الارب ). چیره گردیدن چیره شدن : دگر آز بر تو چنان چیره گشت که چشم خرد مر ترا خیره گشت . فردوسی . چو رخسار رستم ز خون تیره گشت جهانجوی تازی بر او چیره گشت . فردوسی . سپاه زنگ بغیبت او (شاه ستارگان ) بر لشکر روم چیره گشت . (کلیله و دمنه ). چنان کآدمیزاد را زآن نوا برقص و طرب چیره گشتی هوا. نظامی . ♦ چیره دل گشتن ؛ بی پروا گشتن . قوی دل شدن . پردل و جسور شدن : به ایران زمین باز کردند روی همه چیره دل گشته و رزم جوی . فردوسی .