چیره گردیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چیره گردیدن . [ رَ / رِگ َ دی دَ ] (مص مرکب ) مسلط شدن . غلبه یافتن . فائق آمدن . چیره شدن . اِغرنداء. (منتهی الارب ) : وگر چیره گردد هوا بر خرد خردمندت از مردمان نشمرد. فردوسی . گرت چیره گردد بر ایشان زبان گذشتی ز تیمار و رستی ز جان . فردوسی . که گر برخرد چیره گردد هوا نیابد ز چنگ هوا کس رها. فردوسی . چو بر دل چیره گردد مهر جانان به ازدوری نباشد هیچ درمان . (ویس و رامین ). چون مرد افتد با خردی تمام، و قوت خشم و قوت آرزو بر وی چیره گردند قوت خرد منهزم گردد و بگریزد و ناچار آن کس در غلط افتد. (تاریخ بیهقی ). چو بر تن چیره گردد دردمندی فرودآید سهی سرو از بلندی . نظامی . کاشتران قربان همی کردند تا چیره گردد تیغشان بر مصطفی . مولوی . عماً قریب لشکر مغول بر ملک بغداد چیره گردند. (رشیدی ). داد ستمدیدگان بدهد تا ستم کنندگان چیره نگردند. (مجالس سعدی ص ٢١).