چیرهدست
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. دَ) (ص مر.) ماهر، زبر - دست.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. دَ) (ص مر.) ماهر، زبر - دست.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چیره دست . [ رَ / رِ دَ ] (ص مرکب ) چیردست . ماهر. زبردست . توانا. قادر. حاذق : بیامد یکی موبد چیره دست مر آن ماهرخ را به می کرد مست . فردوسی . نقاش چیره دست است آن ناخدای ترس عنقاندیده صورت عنقا کند همی . ؟ (از کلیله ). این کارهای من که گره در گره شده ست بگشادمی یکایک اگر چیره دستمی . خاقانی . به فرمان او زرگر چیره دست طلی های زر بر سر نقره بست . نظامی . نداند چو رومی کسی نقش بست گه صِقل چینی بود چیره دست . نظامی . پریرخ ز درمان آن چیره دست از آن تاب و آن تب به یکباره رست . نظامی . ◄ غالب . مسلط. (از غیاث اللغات ). سرفائق : بدیشان بود گستهم چیره دست به خنجر ببرد سر هر دو پست . فردوسی . خسرو پیروزبختی شهریار چیره دست فتح و نصرت بر یمین و بخت و دولت بر یسار. فرخی . ازایرانیان کس نشد چیره دست که بر ما ز پیلان ما بد شکست . اسدی (گرشاسب نامه ). از آن پس نریمان چو شد چیره دست پس از رزم در بزم شادی نشست . اسدی (گرشاسب نامه ). سکندر شود بر جهان چیره دست به دارای دارا درآرد شکست . نظامی . فرومایگان را کند چیره دست . نظامی . ♦ بر کسی یا چیزی چیره دست شدن ؛ بر کسی یا چیزی غالب آمدن . مسلط شدن . دست یافتن : کسی کو به تنها سپاهی شکست بدین چاره شد بر عدو چیره دست . نظامی . ♦ به کسی یا چیزی چیره دست گشتن ؛ بر او تسلط یافتن . غلبه یافتن .دست یافتن . ◄ قوی . نیرومند : نباید که دشمن شود چیره دست رها یابد از بند آن پیل مست . عطایی (برزونامه ). ◄ دلیر. دلاور. (ناظم الاطباء) : همی داردش (فرزند را) تا شود چیره دست بیاموزدش خوردن و برنشست . دقیقی . چنین گفت رستم گو نیکبخت که جانم فدای شه و تاج و تخت بگفت این و بر رخش رخشان نشست برِ خسرو آمد یل چیره دست . فردوسی . به عموریه بود شه را نشست چو بشنید کآمد یکی چیره دست . فردوسی . دگر ره سپهبد یل چیره دست بپرسید کای پیر یزدان پرست . اسدی (گرشاسب نامه ). کجا توانم جستن که تیزپایانند چه چاره دانم کردن که چیره دستانند. مسعودسعد. که این نامه ز اسکندر چیره دست به خاقان که بادا سکندرپرست . نظامی . گر این چاره سازی به دست آوریم برآن چیره دستان شکست آوریم . نظامی . ◄ هنرمند. پیشه ور. ◄ تیزدست . چالاک دست . جلدکار. (ناظم الاطباء). ◄ کنایه از سرکش است . (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ بدخواه . بداندیش . (ناظم الاطباء).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی