چیره دستی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. دَ تِ) (حامص.) مهارت، زبردستی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. دَ تِ) (حامص.) مهارت، زبردستی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چیره دستی . [ رَ /رِ دَ ] (حامص مرکب ) عمل چیره دست . مهارت . استادی . حذاقت . مهارت . ◄ غلبه . (غیاث اللغات ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). تسلط. زبردستی : مبارزی که به مردی و چیره دستی و رنگ چنو یکی نبود در میان بیست هزار. فرخی . حربی سخت بکردند یاران میهم بن رونک چیره دستی کردند... عبداﷲبن احمد هزیمت شد. (تاریخ سیستان ص ٣١١). به کار شهی هر که سستی کند بر او هر کسی چیره دستی کند. اسدی (گرشاسب نامه ). ای شاه سوارملک هستی سلطان خرد به چیره دستی . نظامی . خدا داده این چیره دستی که هست مشو بر خدادادگان چیره دست . نظامی . ◄ سرکشی . (غیاث اللغات ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی