چهارگانه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چهارگانه . [ چ َ ن ِ ] (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان اصفاک بخش طبس شهرستان فردوس، در ٦٣هزارگزی جنوب خاوری طبس واقع است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).
چهارگانه . [ چ َ / چ ِ ن َ / ن ِ ] (اِخ ) یاران و هم پیمانان چهارگانه که بر بنی امیه قیام خواستندی کرد. حسین بن علی (ع ) عبداﷲبن عمر. عبدالرحمن بن ابوبکر و عبداﷲبن زبیر. (یادداشت مؤلف ) : و معاویه از بهر این چهارگانه که بیعت نکرده اند به مدینه آمد. (مجمل التواریخ والقصص ).
چهارگانه . [ چ َ ن َ / ن ِ ] (ص نسبی ) اسب راهوار تیزگام باشد. (جهانگیری ). قسمی دویدن که آن را چهارتک نیز گویند. اما در این معنی ظاهراً مصحف چهارگامه است . رجوع به چهارگامه شود. ◄ مربع. (یادداشت مؤلف ). ◄ (اِ مرکب ) چهارعنصر. عناصر چهارگانه : ز آمیزش این چهارگانه شد خوش نمک این چهارخانه . نظامی .