چبیره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چبیره . [ چ َ رَ / رِ ] (اِ) چپیره . بمعنی جمع. (برهان ) (جهانگیری ). جمعیت سپاه و مردم باشد. (برهان ). اجتماع مردم در کاری . (انجمن آرا) (آنندراج ). اجتماع و ازدحام مردم و سپاه . (ناظم الاطباء). ◄ (ص ) جمعگردیده و ساخته شده . (برهان ). آماده و مهیا. ساخته و پرداخته شده . (ناظم الاطباء). سنجیده و جمعشده . (فرهنگ نظام ) : بفرمودشان تا چبیره شدند هژبر ژیان را پذیره شدند. فردوسی (از فرهنگ نظام ). پذیره شدن را چبیره شدند سپاه و سپهبد پذیره شدند. فردوسی . سحرگاهان زند تندر تبیره وز او لشکر کند سرما چبیره . قطران (از جهانگیری ). رجوع به چپیره و جبیره شود.