چالاک
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(ص.) چست، جلد، زرنگ.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ص.) چست، جلد، زرنگ.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چالاک . (ص ) چابک . (فرهنگ اسدی ). (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ) جَلد. (فرهنگ اسدی ) (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ). چست . (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (فرهنگ نظام ). تیز. (ناظم الاطباء). تند در کار. (فرهنگ نظام ). جَلد کار. (ناظم الاطباء). تند. فرز. سبک . قیچاق . قچاق : ای میر نوازنده و بخشنده و چالاک ای نام تو بنهاده قدم بر سر افلاک . عنصری (از فرهنگ اسدی ). امسال که جنبش کند این خسرو چالاک روی همه گیتی کند از خارجیان پاک . منوچهری . آهسته تر ای سوار چالاک بر دیده ٔ ما متاز چندین . خاقانی . بدین دو خادم چالاک رومی و حبشی درم خرید دو خاتون خرگه سنجاب . خاقانی . ز آن جمله ٔ آهوان چالاک بود آهوکی عجب شغبناک . نظامی . چو نام هم شنیدند آن دو چالاک فتادند از سر زین بر سر خاک . نظامی . جوانی خردمند و فرزانه بود که در وعظ چالاک و مردانه بود. سعدی (بوستان ). ◄ دزد مردکش . (فرهنگ اسدی ). دزد و خونی . (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ). دزد و راهزن و خونی . (ناظم الاطباء). دزد آدم کش . (فرهنگ نظام ) : گفت کاین مردمان بی باکند همه همواره دزد و چالاکند. عنصری (از فرهنگ اسدی ). ◄ جای بلند. (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی چ اقبال ). بمعنی جای بلند. (برهان ) (ناظم الاطباء). منزل مرتفع. (ناظم الاطباء). بلند. رسا. بالا بلند. مرتفع : بدو بر یکی قلعه چالاک بود گذشته سرش بر ز افلاک بود. اسدی (از فرهنگ اسدی ). بسکه سربسته چو غنچه دردسر دارم چو بید چون شکوفه نشکفم کز سر و چالاک توام . خاقانی . ای قدر عنبر کم شده ز آن زلف سردرهم شده وی قد خوبان خم شده پیش قد چالاک تو. خاقانی . جز آن چاره ندیدآن سرو چالاک کز آن دعوی کند دیوان خود پاک . نظامی . شنیدم کآب خفتد زر شود خاک چرا سیماب گشت آن سرو چالاک . نظامی . ای که از سرو روان قد تو چالاکتر است دل بروی تو ز روی تو طربناکتر است . سعدی (بدایع). ای کسوت زیبایی بر قامت چالاکت زیبا نتواند بود الا نظر پاکت . سعدی . صد آشوب از قفای قد چالاک تو می آید شکست قلب دل از چشم بی باک تو می آید. دانش (از آنندراج ). ◄ مرد بزرگوار. (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی چ اقبال ص ٢٥٠) (فرهنگ نظام ) : ای میر نوازنده و بخشنده و چالاک ای نام تو بنهاده قدم بر سر افلاک . عنصری (از فرهنگ نظام ). ◄ در اردو بمعنی «فریب دهنده » است که از این معنی فارسی گرفته شده . (فرهنگ نظام ). فریبا. زیبا : روز و شب جان سوزی و آنگاه از ناپختگی روز چون نیلوفری چالاک و شب چون زعفران . خاقانی . گوزن از حسرت این چشم چالاک ز مژگان زهر پالاید نه تریاک . نظامی . بس میوه ٔ آبدار چالاک کز چشم بد اوفتاددر خاک . نظامی . ◄ سعدی شیرازی در شعر ذیل مجازاً آن را به معنی موزون و آراسته و متناسب آورده است : ای بر تو قبای حسن چالاک صد پیرهن از جدائیت چاک . سعدی (ترجیعات ). ◄ زیرک و هوشیار و آگاه . تیزفهم . ◄ با جد و جهد. زحمتکش . ◄ خودرای . (ناظم الاطباء). و رجوع به چست و فرز و جَلد شود.
مترادف و متضاد واژهدان
آماده، تند، تندوتیز، جلد، چابکدست، چابک، چست، زرار، زرنگ، سریع، شاطر، شهم، فرز، قبراق بلند، موزون، زیبا جای بلند، مکان مرتفع دزد