چاره ساز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چاره ساز. [ رَ / رِ ] (نف مرکب )چاره سازنده . چاره دان . چاره گر. مدبر. تدبیرکننده . اهل تدبیر. آنکه تدبیر کارها کند و داند. چاره کننده . دلم در بازگشتن چاره ساز است سخن کوتاه شد منزل دراز است . نظامی . ز هر دانشی چاره ای جست باز که فرخ بود مردم چاره ساز. نظامی . فرستاده راچون بود چاره ساز به اندرز کردن نباشد نیاز. نظامی . چو دیدند شاهی چنان چاره ساز به چاره گری در گشادند باز. نظامی . چودانست فرمانده چاره ساز که تعلیم دیو است از آنگونه راز. نظامی . که اهل خرد را منم چاره ساز ز علم دگر بخردان بی نیاز. نظامی . بفرزانه آن قصه را گفت باز وز او چاره ای خواست آن چاره ساز. نظامی . ◄ معالج . علاج کننده . شفابخش . آنکه علاج بیماریی یا درمان دردی کند. آنچه موجب علاج و درمان شود : گو مرا ز انتظار پشت شکست مومیایی چاره ساز فرست . خاقانی . ارسطو جهاندیده ٔ چاره ساز به بیچارگی ماند از آن چاره باز. نظامی . نشاید شدن مرگ را چاره ساز در چاره بر کس نکردند باز. نظامی . چاره سازان به چاره های خودش دور کردند از خیال بدش . نظامی . هم از راه سخن شد چاره سازش بدان دانه بدام آورد بازش . نظامی . خویشان که رقیب راز بودند او را همه چاره ساز بودند. نظامی . چاره سازی ز هر طرف میجست که از او بند سخت گردد سست . نظامی . خویشان همه در نیاز با او هر یک شده چاره ساز با او. نظامی . گفتند به لطف چاره سازش بردند بسوی خانه بازش . نظامی . خدای خردبخش بخردنواز همان ناخردمند را چاره ساز. نظامی . صائب ز بس که درد مرا در میان گرفت بیچاره شد ز چاره ٔ من چاره ساز من . صائب (از آنندراج ). ◄ محتال . محیل . حیله گر. نیرنگ باز. مکار : جهان چاره سازی است بی ترس و باک بجان بردن ماست بی خوف پاک . اسدی . یکی بانگ زد روبه چاره ساز که بند از دهان سگان کرد باز. نظامی . ◄ نام خدای تعالی . نامی از نامهای باریتعالی . صفتی از اوصاف ایزد متعال : نالید در آن که چاره ساز است از جمله وجود بی نیاز است . نظامی . و رجوع به چاره دان و چاره گر و چاره کن شود.