چاره ساختن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چاره ساختن . [ رَ / رِ ت َ] (مص مرکب ) تدبیر نمودن . در اصلاح کار یا امری حیلت اندیشیدن . کاری را از روی عقل و تدبیر به انجام رسانیدن . تامل و تفکر در اجرای امری نمودن : بدانش کنون چاره ٔ خویش ساز مبادا که آید بدشمن نیاز. فردوسی . که تا از گریزش چه گوید پدر مگر چاره ٔ نو بسازد دگر. فردوسی . چنین گفت کاین چاره اندر جهان بسازید و دارید اندر نهان . فردوسی . چنین بد مکن تو بگفت گراز همان چاره ٔ کار نیکو بساز. فردوسی . وز آن پس یکی چاره ای ساختن ز هر گونه اندیشه انداختن . فردوسی . تو مرد دبیری یکی چاره ساز و زین کار بر باد مگشای راز. فردوسی . یکی چاره ساز ای خردمند پیر نباید چنین ماند بر خیر خیر. فردوسی . من اکنون بهوش دل و پاک مغز یکی چاره سازم بدینکار نغز. فردوسی . یکی چاره باید کنون ساختن که رایش به آب آید انداختن . فردوسی . مگر تا یکی چاره سازد نهان که پردخته ماند ز مردم جهان . فردوسی . سخنها که پرسیدی از ما درست بگوئیم تا چاره سازی نخست . فردوسی . چو این کرده شدچاره ٔ آب ساخت ز دریا برآورد و هامون نواخت . فردوسی . وگر ایدون به بن انجامدمان نقل و نبید چاره ٔ هر دو بسازیم که ما چاره گریم . منوچهری . بسی چاره ها سازی و داوری بری رنج تا گنج گرد آوری . گرشاسبنامه (اسدی ). عشق ببانگ بلند گفت که خاقانیا کار نه خرد است خیز چاره بساز آن او. خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص ٣٧٢). چاره ٔ دین ساز که دنیات هست تا مگر آن نیز بیاری بدست . نظامی . چاره ٔ ما ساز که بی داوریم گر تو برانی به که رو آوریم . نظامی . ◄ علاج کردن . درمان ساختن . مداوا نمودن : من او را یکی چاره سازم که شاه پسندد از این بنده ٔ نیکخواه . فردوسی . بدو گفت من چاره سازم ترا بخورشیدسربر فرازم ترا. فردوسی . توچاره دانی و نیرنگ بازی در این تیمارمان چاره چه سازی . (ویس و رامین ). صبر ار نکنم چه چاره سازم کآرام دل از یکی فزون نیست . سعدی (ترجیعات ). ◄ احتیال . حیله کردن . فریب دادن . به خدعه و نیزنگ توسل جستن : همین کودک از پشت آن بد هنر همی چاره و حیله سازد دگر. فردوسی . ز ما ایمنی خواه و چاره مساز که بر چاره گر کار گردد دراز. فردوسی . ترا ای پسر گاه آمد کنون که سازی یکی چاره ٔ پرفسون . فردوسی . بفرمود کز پیش بیرون برند بسی چاره سازند و افسون برند. فردوسی .