چاره سازی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چاره سازی . [ رَ / رِ ] (حامص مرکب ) چاره گری . چاره اندیشی . مصلحت اندیشی . تدبیر. تأمل و تفکر : اگر دشمنی ترکتازی کند رقیب حرم چاره سازی کند. نظامی . به افکندنش چاره سازی کنند و ز او دعوی بی نیازی کنند. نظامی . شب و روز بی چاره سازی نیم در این پرده با خود ببازی نیم . نظامی . بسی کردند مردان چاره سازی ندیدند از یکی زن راستبازی . نظامی . حدیث بنده را در چاره سازی بساطی هست با لختی درازی . نظامی . ◄ علاج خواهی .درمان پذیری . شفاطلبی . سلامت خواهی : دل دوش هزار چاره سازی میکرد با وعده ٔ دوست عشق بازی میکرد. عسجدی . دانست کز آن خیالبازی کارش نرسد بچاره سازی . نظامی . آن سوخته را به دلنوازی آرندز راه چاره سازی . نظامی . گفت ای پسر این چه جای بازی است بشتاب که جای چاره سازی است . نظامی . در پرده ٔ آن خیالبازی بیچاره شدم ز چاره سازی . نظامی . زید از غم آن بت طرازی مشغول شده به چاره سازی . نظامی . در چاره سازی بخود درمبند که بسیار تلخی بود سودمند. نظامی . ◄ حیله گری . نیرنگ بازی . دغل کاری : جهاندیده پر دانش افراسیاب جز از چاره سازی نبیند بخواب . فردوسی . به چاره سازی با خصم تو همی کوشم که «مروزی » را کاراوفتاده با «رازی ». سوزنی . نیم من مرد ناز او که با این چاره سازیها دلم چون خر بگل درماند از آن ناز بخروارش . مجیر بیلقانی . چو مجنون سر مکش درعشقبازی چو لیلی پاک شو در چاره سازی . نظامی . چو گرگ افزون بود در چاره سازی شبان را کرد باید خرقه بازی . نظامی . گهی جستن بغمزه چاره سازی گهی کردن ببوسه نردبازی . نظامی .