همگین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
همگین . [ هََ ] (ص مرکب ) هم گین . همگن . مانند هم . ◄ دوست . قرین . نزدیک . رجوع به همگن و همگنان شود.
همگین . [ هََ م َ / م ِ / هََ ] (ضمیر مبهم، ق ) همگی . همه . (از آنندراج ) : دل سپاه و رعیت بدوگرفت قرار بدو فتاد امید جهانیان همگین . فرخی . زرّ تو و سیم تو همه خلق جهان راست وین حال بدانند همه گیتی همگین . فرخی . بی گمان گردی اگر نیک بیندیشی که بدل خفته ست این خلق همی همگین . ناصرخسرو. شاخها ازبرای خدمت را کوژ کردند پشتها همگین . مسعودسعد. در هم شدند لشکر، بر هم زدند همگین آن تاجهای زرین وآن تختهای سیمین . امیرمعزی .
همگین . [ هََ ] (اِخ ) دهی است از بخش حومه ٔ شهرستان شهرضا. ٨١٤ تن سکنه دارد. آب آن از چشمه و قنات و محصولش غله، پنبه، لبنیات، میوه، و کاردستی زنان جاجیم بافی است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ١٠).