همی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(هَ) [ په. ] (پش.) پیشوندی است که بر سر فعل ماضی، مضارع و امر درآید: همی رود، همی رو.<br>
فرهنگ فارسی معین
(هَ) [ په. ] (پش.) پیشوندی است که بر سر فعل ماضی، مضارع و امر درآید: همی رود، همی رو.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
همی . [ هََ م ْی ْ / هَُ می ی ] (ع مص ) روان گشتن آب و اشک . ◄ ریختن چشم اشک را. ◄ رمیدن و پراکنده رفتن ماشیه به چراگاه . ◄ اوفتادن چیزی . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
همی . [ هََ ] (پیشوند) به جهت استمرار و امتداد در فعل آید و پیش یا پس از فعل قرار گیرد. (از آنندراج ) : بوی جوی مولیان آید همی یاد یار مهربان آیدهمی . رودکی . به راه اندر همی شد، شاهراهی همی شد تا بنزد پادشاهی . رودکی . همی گفت کاین رسم گهبذ نهاد از او دل بگردان که بس بد نهاد. ابوشکور. به کردار، نیکی همی کردمی وز الفغده ٔ خود همی خوردمی . ابوشکور. خورشید تیغ تیز تو را آب میدهد مریخ نوک نیزه ٔ تو سان همی زند. ابوشکور. همی حسد کنم و سال و ماه رشک برم به مرگ بوالمثل و مرگ شاکر جلاب . ابوطاهر خسروانی . آس شدم زیر آسیای زمانه نیست بخواهم شدن همی به کرانه . کسایی . پدرْت از غم او بکاهد همی کنون کین او خواست خواهد همی . فردوسی . همی گفت بدروز و بداخترم بد از دانش آمد همی بر سرم . فردوسی . برفتند گردان تازی ز جای همی سر ندانست جنگی ز پای . فردوسی . از پدر چون از پدندر دشمنی بیند همی مادر از کینه بر او مانند مادندر شود. لبیبی . زو دوست ترم هیچ کسی نیست وگر هست آنم که همی گویم پازند قران است . فرخی (از لغت فرس اسدی ص ١٠٠). همی نگون شود از هیبت نهیب تو را به ترک، خانه ٔ خان و به هند رایت رای . عنصری . رزبان گفت چه رای است و چه تدبیر همی مادر این بچگکان را ندهد شیر همی ؟ منوچهری . همی دوم به جهان اندر از پی روزی دو پای پر شغه و مانده با دلی بریان . عسجدی . ایشان در زیر قبای من همی پریدندی . (تاریخ بیهقی ). همی گوید ابوالفضل محمدبن حسین البیهقی ... (تاریخ بیهقی ). همچو ماهی یکی گروه از حرص یکدگر را همی بیوبارند. ناصرخسرو. همی تا جهان است و این چرخ اخضر بگردد همی گرد این گوی اغبر. ناصرخسرو. روزی و عمر خلق به تقدیر ایزدی این دستها همی بنویسند و بسترند. ناصرخسرو. ایوان کسری به مداین ... شاپور ذوالاکتاف بنا افکند و بعد از او چند پادشاه عمارت همی کردند تا بر دست انوشیروان عادل تمام شد. (نوروزنامه ). در فراق آن نگار گلرخ شمشادقد لاله ٔ رخسار من چون زعفران گردد همی . رشید وطواط. سنگی است که گوهری را همی شکند. (گلستان ). خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی . حافظ.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی