هلاک کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هلاک کردن . [ هََ ک َ دَ ] (مص مرکب ) کشتن . از میان بردن . سبب هلاک دیگری شدن : چنین گفت کای داور دادپاک به دستم ددان را تو کردی هلاک . فردوسی . چرا کردی ای بدتن از آب، خاک سپه را همه کرده بودی هلاک . فردوسی . چندان است که به قبض وی درآید درساعت هلاک کندش . (تاریخ بیهقی ). زبهر تو که همی خویشتن هلاک کنی به بیهشی و همان روز و شب به تیمارم . ناصرخسرو. ز بهر حال نکو خویشتن هلاک مکن به دُرّ ومرجان مفروش خیره مر جان را. ناصرخسرو. غوک بدین حیلت مار را هلاک کرد. (کلیله و دمنه ). خرگوش شیر را به حیلت هلاک کرد. (کلیله و دمنه ). روزی او را از آن حبس مرده بیرون آوردند و گفتند خود را هلاک کرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). روی به خاک می نهم گر تو هلاک میکنی دست به بند می نهم گر تو اسیرمیبری . سعدی . مترس از محبی که خاکت کند که باقی شوی گر هلاکت کند. سعدی .