هلالی جغتایی | غزلیات | غزل شماره ۱۳۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
جان من، بهر تو از جان بدنی ساختهاند بروی از رشته جان پیرهنی ساختهاند بر گلت سبزه عنبر شکنی ساختهاند از گل و سبزه عجایب چمنی ساختهاند تن سیمین تو نازک، دل سنگین تو سخت بوالعجب سنگدل و سیم تنی ساختهاند الله! الله! چه توان گفت رخ و زلف ترا؟ گوییا از گل و سنبل چمنی ساختهاند خوش بخند، ای گل بستان لطافت، که ترا بر گل از غنچه خندان دهنی ساختهاند من که باشم که تو گویی سخن همچو منی؟ مردم از بهر دل من سخنی ساختهاند میکنم کوه غم از حسرت شیرین دهنان از من، این سنگدلان، کوهکنی ساختهاند بعد ازین راز هلالی نتوان داشت نهان که بهر خلوت از آن انجمنی ساختهاند