هلالی جغتایی | غزلیات | غزل شماره ۱۳۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
عارضت هست بهشتی، که عیان ساختهاند قامتت آب حیاتی، که روان ساختهاند این چه گلزار جمالست، که بر قامت تو از سمن عارض و از غنچه دهان ساختهاند؟ لبت، آیا چه شکر ریخت که گفتار ترا همه شیرین سخنان ورد زبان ساختهاند؟ بر گل روی تو آن سبزهتر دانی چیست؟ فتنههایی که نهان بود عیان ساختهاند برگمانی دهنت ساختهاند اهل یقین چون یقین نیست، ضرورت، بگمان ساختهاند مکن، ای دل، هوس گوشه آن چشم، بترس زان بلاها که در آن گوشه نهان ساختهاند گر مرا نام و نشان نیست، هلالی، چه عجب؟ عاشقان را همه بینام و نشان ساختهاند