هلالی جغتایی | غزلیات | غزل شماره ۱۳۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
یارب! غم ما را که بعرض تو رساند؟ کانجا که تویی باد رسیدن نتواند خاکم چو برد باد، پریشان شوم از غم کز من بتو ناگاه غباری برساند مشکل غم و دردیست که درد و غم ما را بیغم نکند باور و بیدرد نداند خونین جگری، کز غم هجران تو گرید از دیده بهر چشم زدن خون بچکاند عالم همه غم دان و غم او مخور، ای دل میخور، که ترا از غم عالم برهاند مردم لب جو سرو نشانند و دل ما خواهد که: ترا بیند و در دیده نشاند من بندهام، از بهر چه میرانی ازین در؟ کس بنده خود را ز در خویش نراند خواهد که شد کشته بتیغ تو هلالی نیکو هوسی دارد، اگر زنده بماند