نیک خواهی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نیک خواهی . [ خوا / خا ] (حامص مرکب ) خیرخواهی . (ناظم الاطباء). خیراندیشی . موالات . دوستی . شفقت . مصلحت اندیشی : چه بخشی تو زاین پادشاهی مرا چه بپسندی از نیک خواهی مرا. فردوسی . بزرگی و فرهنگ و شاهی مراست خردمندی و نیک خواهی مراست . فردوسی . پرآشوب شد کشور سندلی بدان نیک خواهی و آن یک دلی . فردوسی . بازگوئی ز نیک خواهی خویش معنی آیت سیاهی خویش . نظامی . طالع تخت و پادشاهی او فرخ آمد ز نیک خواهی او. نظامی . گرچه دانی که نشنوند بگوی هرچه دانی ز نیک خواهی و پند. سعدی . - نیک خواهی رساندن ؛ اظهار خیرخواهی و ارادت کردن : شبان چون به شه نیک خواهی رساند مدارای شاهش به شاهی رساند. نظامی . - نیک خواهی کردن ؛ مصلحت اندیشی کردن . نصیحت کردن . - نیک خواهی نمودن ؛ عرض اخلاص کردن . اظهار دوستی و یک دلی کردن : کسی کو مرا نیک خواهی نمود ز من هیچ بدخواهی او را نبود. نظامی .