نیک خوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نیک خوی . (ص مرکب ) نیک خو. رجوع به نیک خو شود : به شاه جهان گفت کای نیک خوی مرا چهر سام آمده ست آرزوی . فردوسی . بدو گفت آمد گه آرزوی بگویم ترا ای زن نیک خوی . فردوسی . بدو گفت کای مادر نیک خوی بنگزینم این راه بر آرزوی . فردوسی . ایزد این دولت فرخنده و پاینده کناد بر تو ای نیک دل نیک خوی نیک سیر. فرخی . ای نیک نام ای نیک خوی ای نیک دل ای نیک روی ای پاک اصل ای پاک رای ای پاک طبع ای پاک دین . فرخی . بر خویش ازپی آن گفتم کامروز چو من کس نداند خوی آن نیک خوی راد رزین . فرخی . ازین بنده نوازی و ازین عذرپذیری ازین شرمگنی نیک خویی خوب خصالی . فرخی . دیرخواب و زودخیز و تیزگرد و دوربین خوش عنان و کش خرام و پاک زاد و نیک خوی . منوچهری . آزاده طبع و پاک نهاد و مجرد است نیکوخصال و نیک خوی است وموحد است . منوچهری . چنین گفت صاحبدل نیک خوی که سهل است ازین بیشتر گو بگوی . سعدی .