نیک خواه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نیک خواه . [ خوا / خا ] (نف مرکب ) نکوخواه . نیکوخواه . خیراندیش . خیرخواه . که خیر و صلاح دیگران خواهد. که خواهان نیکی و سعادت دیگران است . مشفق . دوستدار. مهربان . مقابل بدخواه : ای شهریار راستین ای پادشاه داد و دین ای نیک فعل و نیک خواه ای از همه شاهان گزین . دقیقی . گزیتش بدادند شاهان همه به پیش دل نیک خواهان همه . دقیقی . یکی نامه بنوشت نزدیک شاه ز بدخواه و از مردم نیک خواه . فردوسی . سپینود را گفت بهرام شاه که دانم که هستی مرا نیک خواه . فردوسی . شما یک به یک نیک خواه منید برآیین فرمان و راه منید. فردوسی . همیشه تا نبود خوب کار چون بدکار چنان کجا نبود نیک خواه چون بدخواه . فرخی . آن کیست کو به جان نبود مهرجوی تو وآن کیست کو به جان نبود نیک خواه تو. فرخی . ز دهر آنکه بود بدسگال او غمگین به دهر آنکه بود نیک خواه او شادان . فرخی . فلاطوس برگشت و آمد به راه بر حجره ٔ وامق نیک خواه . عنصری . بدان کسی که بود نیک خواه او ایزد اگر کسی بد خواهد بدو رسد خذلان . عنصری . ستاره رهنمای کام او باد زمانه نیک خواه نام او باد. فخرالدین اسعد. تو دانی که پیش فریدون شاه من از دل یکی بنده ام نیک خواه . اسدی . چشم بندگان و نیک خواهان بدین روزگار فرخنده روشن داراد. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ٤). حرمان آن است که نیک خواهان را از خود محروم گرداند. (کلیله و دمنه ). نگفته ست شمعون به جز نیک شاه من از دل یکی بنده ام نیک خواه . شمسی (یوسف و زلیخا). به اطلاقت گشاده چشم مانده به گیتی هرکه او را نیک خواه است . مسعودسعد. شادی و خرمی کن کامروز در جهان شادی و خرمی است دل نیک خواه را. مسعودسعد. او را وزیری بود مسلمان ونیک خواه . (قصص الانبیاء ص ١٨٧). نیک خواهان ترا سالاسال همه روز است به دیدار تو عید. سوزنی . بدان که نیک سگال است و نیک خواه دلش زمانه هست ورانیک خواه و نیک سگال . سوزنی . سلطان ملک دینی و دنیا هم آن تست چون نیک خواه دولت شاه معظمی . سوزنی . خصوص آن وارث اعمال شاهان نظرگاه دعای نیک خواهان . نظامی . نیک خواهانم نصیحت می کنند خشت بر دریا زدن بی حاصل است . سعدی . دلارام باشد زن نیک خواه ولیک از زن بد خدا را پناه . سعدی . چنین خواهم ای نامور پادشاه که باشند خلقت همه نیک خواه . سعدی . صف نشینان نیک خواه و پیشکاران باادب دوستداران صاحب اسرار و حریفان دوست کام . حافظ. دمی با نیک خواهان متفق باش . حافظ. آنجا که بی تفاوتی وسع رحمت است بدخواه انفعال دهد نیک خواه را. نظیری (از آنندراج ). ◄ بامروت . باوفا. صدیق .(ناظم الاطباء). رجوع به معنی قبلی شود. ◄ به معنی بدکار هم مستعمل است . (آنندراج ). - نیک خواه شدن ؛ دوست شدن . دوستدار شدن . هواخواه شدن . مرید و معتقد گشتن : به سغد اندرون بود یک ماه شاه همه سغد شد شاه را نیک خواه . فردوسی . از آن پس که گسترده شد دست شاه سراسر جهان شد ورا نیک خواه . فردوسی . که باشی نگهبان تخت و کلاه بلاش جوان را شود نیک خواه . فردوسی .