نیما یوشیج | مجموعه اشعار | میخندد
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
سحر هنگام، کاین مرغ طلایی نهان کرده ست پرهای زر افشان. طلا در گنج خود میکوبد، اما نه پیدا در سراسر چشم مردم. من آن زیبا نگارین را نشسته در پس دیوارهای نیلی شب در این راه درخشان میشناسم. میآید در کنار ساحل خاموش به حرف رهگذران میدهد گوش. نشسته در میان زورق زرین برای آن که از من دل رباید. مرا در جای میپاید. میآید چون پرنده سبک نزدیک میآید. میآید گیسوان آویخته گون ز گرد عارض مه ریخته خون. میآید خندهاش بر لب شکفته بهاری مینمایاند به پایان زمستان. میآید بر سر چله کمان بسته. ولی چون دید من را میرود، در، تند میبندد … نشسته سایهای در ساحل تنها، نگار من به او از دور میخندد.