نیما یوشیج | مجموعه اشعار | مهتاب
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
میتراود مهتاب میدرخشد شب تاب نیست یکدم شکند خواب به چشم کس ولیک غم این خفته چند خواب در چشم ترم میشکند. نگران با من استاده سحر. صبح میخواهد از من کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر. در جگر لیکن خاری از ره این سفرم میشکند. نازک آرای تن ساق گلی که به جاناش کشتم و به جان دادماش آب. ای دریغا! به برم میشکند. دستها میسایم تا دری بگشایم. بر عبث میپایم که به در کس آید. در و دیوار به هم ریختهشان بر سرم میشکند. میتراود مهتاب میدرخشد شب تاب مانده پای آبله از راه دراز بر دم دهکده مردی تنها کوله بارش بر دوش دست او بر در، میگوید با خود: غم این خفته چند خواب در چشم ترم میشکند.