نیما یوشیج | مجموعه اشعار | هاد
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
طوفان زده ست هیات دریا و انگیخته نهفت صدایی در گوشهها نهان دریای بیکران. اندیشههای گوشات را با گوشهای پر شده ز اندیشههای دور میدار جفت. با آن صدا نهفت میباش هم نوا. با آن خبر که هیات دریای تیره گفت. دور آمدش ره و دیر آمدش سفر وین ست از او خبر. هر دم خیالی، در خواب میخورد از لخته جگر. خواب و خیالش میبرد زین تنگ ره به در. برداشته است ره ولی اکنون پیشی گرفته هر قدماش از قدم که هست. با آن که بستهاند هر راهی و دری او خواهد آمد با این خبر درست. آمد شدن که دارد نازشت و عشوهای ست با آن نگار مست. رقص نشاط حوصله دیر پای وصل پیچانده ست اگر از پایش پاهای او اگر از دست رمزی ست تا به راه نماند. - و آویخته به سرکش هر موج – اندیشهای ست او را تا بر نشانه راست نشاند. معصوم من او خواهد بود با وی که بود شیطنت، گشته منجمد در گور گوشهایش، مقهور ماند و مرد حرفی که داشت با وی تهدید تا لحظهاید. کشتی رساندگانش به ساحل خواهند هر جدار شکستن گر بر سریر ساحل حائل. او خواهد آمد. اندر تک طلسم بهم ریخته که بود بزدوده ست رنگ ز هر نقشهای و نیست از هیچ نقشه سود. با آن نگاهها که بمردند در یاس حبس خانه تاریک چشمها خواهند زنده از دم او خاست. با شانههای برهنه اینک پذیرش قدماش را از جای خاست خواهند. آن رهسپار دیر سفر را تا دیده پیکرش آرایش آراست خواهند. او خواهد آمد بیدشمنان که زهره نیارند. با او چو دوست بود با دوستان که حیله بد جوی چون دشمنان میدادشان نمود. با کوششی به نشانه با جوششی که امان ببریده ست از هر فسون و فسانه. با نوبتی که زخم شکستن بر زخم استخوان بفزوده ست. با آن صدا که از رگ دریا شکافته هم چون خیال ناگه بیدار محرمان. طوفان زده ست هیات دریا. و انگیخته نهفت صدایی در گوشها نهان دریای بیکران.