نیما یوشیج | مجموعه اشعار | در شب تیره
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در شب تیره چو گوری که کند شیطانی وندر آن دام دل افسایش را دهد آهسته صفا، زیک زیک، زیک زایی لحظهای نیست که بگذاردم آسوده به جا. بال از او خیسیده پای از او پیچیده. شده پرچیناش دامی و مناش دام گوشا. معرفت نیست دریغا! در او آن دل هرزه درا. که به جای آوردم وانهد با خود، در راه مرا. زیک زیک، زیک زایی لحظهای نیست که بگذاردم آسوده به جا.