نیما یوشیج | مجموعه اشعار | در بستهام
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در بستهام شب است تاریک هم چو گور با آن که دور ازو نه چنانم او از من است دور. خاموش میگذارم من با شبی چنین هر لحظهای چراغ میکاهماش ز روغن تا در رهم نگیرد جز او کسی سراغ. روشن به دست آیدم آن لحظه کاندران چون بوی در دماغ گل او جای برده است. تن میفشارم از در و دیوار و تنگنای خانه من از من فشرده است. نجوای محرمانه میآغازد تاریک خانه من با من. دارد به گوش حرف مرا، او دارم به گوش حرف ورا، من. زین حرف کاو چه وقت میآید و هر جدار خاموش. در سایه گسسته جداری دارد به ما نگران گوش. و شب، عبوس و سرد، بر ما به کار مینگرد. یک دلفریب، با قدماش لنگ، پنهان به راه میگذرد. و سنگها به کاسم بسته تن کبود سر بر سریر خار نشانده، چشمی شدهاند، مینگرندش لیک ایستاده در ره مانده. آنگاه مانده با شب، آری و من به هر نشانی باریک، چون آتشی به خرمن خاکستر سیاه. خو بستهام به خانه تاریک. خاموش میگذارم هر لحظهای چراغ. میکاهماش ز روغن تا در رهم نگیرد جز او کسی سراغ.