نیما یوشیج | مجموعه اشعار | در نخستین ساعت شب
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در نخستین ساعت شب، در اطاق چوبیش تنها، زن چینی در سرش اندیشههای هولناکی دور میگیرد، میاندیشد: «بردگان ناتوانایی که میسازند دیوار بزرگ شهر را هر یکی زانان که در زیر آوار زخمههای آتش شلاق داده جان مردهاش در لای دیوار است پنهان» آنی از این دلگزا اندیشهها راه خلاصی را نمیداند زن چینی او، روانش خسته و رنجور مانده است با روان خستهاش رنجور میخواند زن چینی، در نخستین ساعت شب: – «در نخستین ساعت شب هر کس از بالای ایوانش چراغ اوست آویزان همسر هر کس به خانه بازگردیده است الا همسر من که ز من دور است و در کار است زیر دیوار بزرگ شهر.»