نکوخواه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نکوخواه . [ ن ِ خوا / خا ] (نف مرکب ) خیرخواه . (آنندراج ) (ناظم الاطباء). نیک اندیش . (ناظم الاطباء). خیراندیش . دوستدار. هوادار : فرازآمده بود مر شاه را کی نامدار نکوخواه را. دقیقی . چو بهرام از این کار آگاه شد که لشکر مر اورا نکوخواه شد. فردوسی . بداندیش او به جان بدی خواه او به تن نکوخواه او ز یسر نصیحت گر از یسار. فرخی . از ستمکاران بگیر و با نکوخواهان بخور با جهان خواران بغلْط و بر جهانداران بتاز. منوچهری . زنی دایه ٔ دختر شاه بود که بازارگان را نکوخواه بود. اسدی . به زیر پای نکوخواهش آتش آب شود به دست دشمنش اندر ز گل بروید خار. مسعودسعد. با نکوخواه تو باشد مشتری را صلح و مهر با بداندیش تو کیوان را خلاف و کین بود. امیرمعزی . تا نکوخواه ویم دولت نکو خواهد مرا تا ستایم مر ورا ایام بستاید مرا. سوزنی . گرفته اند نکوخواه و بدخوه تو مدام یکی طریق ضلالت یکی سبیل سوی . سوزنی . به نزد من آن کس نکوخواه توست که گوید فلان خار در راه توست . سعدی . نکوخواهان تصور کرده بودند که آمد پشت دولت را ملاذی . سعدی . نکوکارباش ار بود قدرتی چو قدرت نداری نکوخواه باش . ؟