ملامتگر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ملامتگر. [ م َ م َ گ َ ] (ص مرکب ) نکوهنده و نکوهش کننده و سرزنش نماینده . (ناظم الاطباء). عاذل . لائم . نکوهشگر. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ملامت کننده . ملامت گو : بنشینیم همی عاشق و معشوق به هم نه ملامتگر ما را و نه نظار و رقیب . منوچهری . از سخن پیر ملامتگرش گریان گریان بگذشت از برش . نظامی . کرد جدا سنگ ملامتگرش گوهری از رهگذر گوهرش . نظامی . ایا نفس ملامتگر خمش کن که هم تو در ضلالت رهنمونی . مولوی . آن شغال رنگ رنگ آمد نهفت بر بناگوش ملامتگر بگفت . مولوی . ملامتگری گفتش ای باددست به یک ره پریشان مکن هرچه هست . سعدی (بوستان ). هر سر موی مرا با تو هزاران کار است ما کجاییم و ملامتگر بیکار کجاست . حافظ. ما به رندی دربساط قرب رفتیم و هنوز همچنان پیر ملامتگر به پای منبر است . کمال الدین خجندی . حاشا که گذارد کرم ساقی کوثر در گلشن فردوس ملامتگر رز را. صائب . و رجوع به ملامت کننده شود.