مسعود سعد سلمان | دیوان اشعار | مقطعات | شماره ۴۰ - موعظه
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آگاه نیست آدمی از گشت روزگار شادان همی نشیند و غافل همی رود دل بسته هواست گزیند ره هوا تن بنده دل آمد و با دل همی رود گر باطلی به بیند گوید که هست حق حقی که رفت گوید باطل همی رود ماند بر آن که باشد بر کشتیی روان پندارد اوست ساکن و ساحل همی رود