مسعود سعد سلمان | دیوان اشعار | مثنویات | شماره ۴ - ستایش سلطان مسعود
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
پدری کز همه ملوک جهان چرخ هرگز چو او نداد نشان پادشاه زمین ملک مسعود که نصیبش ز چرخ هست مسعود گوید امروز شیر زان منست گویی اندر میان جان منست دل او در هوای من گردد همه گرد رضای من گردد او به من شاد و من بدو شادم او چنین باد و من چنین بادم شه پاک اعتقاد شاه زمین میشناسد یقین که هست چنین به دعا برگشاده دارد لب شکر ایزد کند به روز و به شب خرم و شادمان همی باشد سیم و زر در جهان همی پاشد هر زمان تازه بزمی آراید به نشاط و سماع بگراید باره را شاهوار بنشیند خرم آن کس که روی او بیند پیش او کدخدای سهم مکین کش همه راستی کند تلقین