مراقب
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ قِ) [ ع. ] (اِ فا.) نگهبان، مراقبت کننده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ قِ) [ ع. ] (اِ فا.) نگهبان، مراقبت کننده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مراقب . [ م ُ ق ِ ] (ع ص ) نگرنده . مواظبت کننده . مواظب . ناظر. نگران . که می پاید و مراقبت میکند : رو مراقب باش بر احوال خویش نوش بین در داد و اندر ظلم نیش . مولوی . مدتی زن شد مراقب هر دو را تا که شان فرصت نیفتد در خلا. مولوی . ◄ حارس . (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). نگهبان . حافظ. نگهدار. نگاهبان . (یادداشت مؤلف ). که حفاظت و حراست و نگهبانی کند. نعت فاعلی است از مراقبة. رجوع به مراقبة شود. ◄ مترقب . (از متن اللغة). منتظر. متوقع. چشم دارنده . چشم به راه : سه مدحت فرستادم ای فخر عالم به هریک بدم مر صلت را مراقب . حسن متکلم . ◄ ترسنده . (فرهنگ خطی ). خائف . (از اقرب الموارد) (از متن اللغة) . ◄ در اصطلاح عرفا، نگاهدارنده ٔ قلب از بدی ها. (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به مراقبه و مراقبت شود.
مراقب . [ م َ ق ِ ](ع اِ) ج ِ مرقب . (متن اللغة). رجوع به مَرقَب شود.
مترادف و متضاد واژهدان
پاسدار، حارس، دیدهبان، دیدهور، گماشته، محافظ، مستحفظ، مهیمن، نگاهبان، نگاهدار، نگهبان آگاه، گوشبزنگ، مترصد، متوجه، ملتفت، منتظر، مواظب، ناظر رقیب
فرهنگ طیفی واژهدان
دقیق، باملاحظه، پرستار، مواظب، متوجه سمج ناظر
واژگان فارسی سره واژهدان
نگهبان، گوشوان، دیده بان، پاسدار