قمر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(قَ مَ) [ ع. ] (اِ.) ماه. ج. اقمار. ؛ ~در عقرب بودن کنایه از: بد یا آشفته بودن وضع.<br>
فرهنگ فارسی معین
(قَ مَ) [ ع. ] (اِ.) ماه. ج. اقمار. ؛ ~در عقرب بودن کنایه از: بد یا آشفته بودن وضع.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قمر. [ ق ُ ] (اِخ ) موضعی است بر پشت بلاد زنگ و از آنجا آرند ورق قماری که برگ درختی است تندبوی و خوشمزه . (منتهی الارب ). جزیره ای است در میان دریای زنج که در این دریا جزیره ای بزرگتر از آن نیست . در این جزیره چند شهر است و بر هر یک شاهی حکومت میکند و هر یک با دیگری مخالفند. در سواحل این جزیره عنبر و برگ قماری که خوشبو است و آن را برگ تانبل خوانند و شمع یافت میشود. (از معجم البلدان ). (جبال ...) شمال این جبال در زیر خط استوا قرار دارد. (حبیب السیر چ خیام ج ٤ ص ٦١٩). رجوع به قمار شود.
قمر. [ ق ُ ] (ع اِ) ج ِ قُمریّه . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). رجوع به قمریه شود. ◄ ج ِ اقمر بمعنی سخت سفید و از این جهت است که قمری پرنده ٔ معروف را قمری گویند. (از معجم البلدان ).
قمر. [ ق ِ م ِ ] (اِ) لبن خیل است که به ترکی کمتر نامند چون ترش شود متغیر و بدطعم گردد و سکر آورد. (فهرست مخزن الادویة). رجوع به قِمِزّ شود.
مترادف و متضاد واژهدان
ماه ماهواره
واژگان فارسی سره واژهدان
ماهشید، ماه
فرهنگ نامهای فارسی
نام زنانه