ماه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ.)<BR>۱- قمر زمین، سیارة کوچکی که به دور خود و دور زمین میگردد و از خورشید نور میگیرد.<BR>۲- ماه نهم بارداری یا زمان زایمان.<BR>۳- در ایران قدیم روز دوازدهم از هر ماه شمسی.<BR>۴- (کن.) معشوق زیباروی.<BR>۵- زیبا، قشنگ.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ.) ۱- قمر زمین، سیاره کوچکی که به دور خود و دور زمین میگردد و از خورشید نور میگیرد. ۲- ماه نهم بارداری یا زمان زایمان. ۳- در ایران قدیم روز دوازدهم از هر ماه شمسی. ۴- (کن.) معشوق زیباروی. ۵- زیبا، قشنگ.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ماه . (اِخ ) نام فرشته ای است که موکل است بر جرم قمر یعنی قرص ماه و تدبیر و مصالح روز ماه که روز دوازدهم بود از ماه شمسی به او تعلق دارد. (برهان ) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء). ماه در ایران باستان، علاوه بر اطلاق به جرم قمر، به فرشته ای (ایزد کره ٔ ماه ) اطلاق می شده و او مانند خورشید ستوده و مورد تعظیم و تکریم بوده است ... در تیر یشت (یشت ٨) بند١ و مهریشت بند ١٤٥ و غیره مخصوصاً ماه مورد تعظیم قرار گرفته است . غالباً ماه تشکیل دهنده ٔ تخمه و نژاد ستوران شناخته شده است (یسنا ١ بند ١١ و یسنا ١٦ بند ٤ و غیره ) و نیز در اوستا مربی گیاه و رستنی خوانده شده (ماه یشت بند ٤) (از حاشیه ٔ برهان چ معین ).
ماه . (اِ) به زبان پهلوی شهرو مملکت را گویند که عربان مدینه خوانند. گویند حذیفه بعد از فتح همدان به نهاوند آمد و چون نهاوند کوچک بود و گنجایش سپاه او را نداشت، فرمود که آنچه لشکر بکوفه بود به دینور و هرچه سپاه بصره بود به نهاوند فرود آمد و چون ماه به زبان پهلوی شهر و مملکت را گویند، نهاوند را ماه بصره و دینور را ماه کوفه می گفتند لهذا عربان هم این دو شهر را ماهین می خوانند. (برهان ). شهر و مملکت چنانکه در تاریخ طبری گوید که چون ماه به زبان فارسی شهر و مملکت باشد نهاوند را ماه بصره و دینور را ماه کوفه می گفتند و عربان هر دو راماهان گویند... لیکن در قاموس به معنی بلده و قصبه آورده، ظاهراً معرب کرده اند. (فرهنگ رشیدی ). به زبان تازی شهر و مملکت را ماه گویند... (از آنندراج ) (از انجمن آرا) : از دیار فرنجه یک مه راه هست ماهی و مردمانش چو ماه . امیرخسرو (از آنندراج ). ورجوع به ماه (اِخ ) بعد شود.
ماه .(ع اِ) آب . ماء . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). و نسبت بدان را ماهی ّ گویند. (از اقرب الموارد). و رجوع به ماء شود. ◄ رجل ماه الفؤاد؛ مرد بددل و جبان یا کندخاطرگویا در آب فرورفته . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ (معرب، اِ) قصبه ٔ شهر و ماهان دینورو نهاوند که یکی از هر دو را ماه الکوفه و دیگری راماه البصره نامند... (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). مأخوذ از فارسی، شهر و مدینه . (ناظم الاطباء). و رجوع به ماده ٔ بعد شود.
مترادف و متضاد واژهدان
برج، شهر قمر زیبا، قشنگ، جمیل، زیبارو محبوب، معشوق، یار دوستداشتنی، مطلوب بیعیب و نقص، کامل فصل
فرهنگ طیفی واژهدان
قمر هلال، ماه نو، ماه کامل، شب چهارده، اهله، محاق، بدر مهتاب ماهگرفتگی، خسوف قمرهای سیارات، سیارک دهانههای برخوردی
فرهنگ نامهای فارسی
نام فارسی