فیض کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۴۹۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
عشقت ره و رهنماستای فیض جز عشق رهی کجاستای فیض در عشق به بین جمال مقصود عشق آینه خداستای فیض جان و دل ما بعشق باقیست عشق آب حیات ماستای فیض هم در ره عشق کان شادیست غمهای دگر بلاستای فیض از عشق طلب هر آنچه خواهی کو معدن هر عطاستای فیض ز عشق توان ز فتنه رستن عشق آفت فتنهاستای فیض در عشق گریز و در غم عشق جز عشق همه فناستای فیض پیوسته ز عشق فیض جو فیض کو منبع فیضهاستای فیض