فیض کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۴۹۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
عمر تو همه هباستای فیض درد دینت کجاستای فیض بهر دنیا مباش غمناک تا در نگری فناستای فیض روی دل ازینجهان بگردان بنگر که چه در قفاستای فیض خود میدانی که در قیامت ز آشوب و بلا چهاستای فیض چون کار ز دست ما برون شد دردیست که بیدواستای فیض ما نا مفتون شاهدانی رنگ ز ردت گواستای فیض کردم بطبیب حال خود عرض گفت از اثر استای فیض گفتم که هوا ز سر بدر شد گفتا هوا بجاستای فیض غافل منشین ز فتنه نفس این نفس تو اژدهاستای فیض بگذار حدیث نفس و بگذر بس شر که ز گفت خواستای فیض