فیض کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۴۹۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
غم با دلت آشناستای فیض جانت هدف بلاستای فیض هر درد و غمی که روز و شب زاد بر جان و دلت قضاستای فیض هر فتنه که از سپهر آید اندر سر تست جایشای فیض خم و دردی که از حبیبت بیمرهم و بیدواستای فیض چه زخم و چه درد هرچه او کرد هم مرهم و هم شفاستای فیض رد تو دوا غم تو شادیست چون روی تو با خداستای فیض حاشا که ز غم کنی شکایت دانی چو غم از کجاستای فیض