فرخجسته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرخجسته . [ ف َ خ ُ ج َ ت َ / ت ِ ] (ص مرکب ) از: فر (پیشاوند) + خجسته . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). مبارک . میمون . (برهان ). فرخ . خجسته : فرخت باد و فرخجسته بود سده و عید فرخ و بهمن . فرخی . بزرگی و شرف و دولت و سعادت و ملک همی درفشد از این فرخجسته پرده سرای . فرخی . فرخنده باد بر ملک این روزگار عید وین فصل فرخجسته و نوروز دلستان . فرخی . با فال فرخ آیم و با دولت بزرگ با فرخجسته طالع و فرخنده اختیار. منوچهری . لطافت سخن و فرخجسته طلعت تو به مهر تو همه ساله دلم رهین دارد. امیرمعزی . چه تحفه است ؟ یکی فرخجسته فرزند است موافقان را شادی فزای و انده کاه . ازرقی . ◄ مطرب و سازنده . ◄ (اِ مرکب )نوعی گل است . (برهان ).