فرخج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرخج . [ ف َ رَ ] (اِ) فرخچ . فرخش . پرخچ . پرخش . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). کفل اسب و دیگر حیوانات . ◄ رشوت . پاره . (برهان ) : بدهم بهر یک نگاه رخش گر پذیرد، دل مرا به فرخج . لبیبی . ◄ (ص ) زشت . نازیبا. (برهان ) : در زاویه ٔ فرخج و تاریکم با پیرهن سطبر و خلقانم . مسعودسعد. یک جهان ناحفاظ و نابینا در عبارت فرخج و نازیبا. سنایی . دریغ دفتر اشعار ناخوش و سردم که بد نتیجه ٔ طبع فرخج و مردارم . سوزنی . پیش درشان سپهر و انجم این بود فرخج و آن تخجم . خاقانی (تحفةالعراقین ص ١٢٢). رجوع به پرخج، پرخش، فرخش و فرخچ شود.