غره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غره . [ غ ُرْ رَ ] (اِخ ) در حبیب السیر غره از بلادشام و از اعمال قدس به شمار آمده : و مولدش (شافعی ) به روایت اصح غره بود از بلاد شام . (حبیب السیر چ ١ تهران جزو سیم از مجلد ثانی ص ٩٣). خبر به دارالسلطنه ٔ هرات رسید که مولانا حسام الدین مبارکشاه به جانب مصر رفته بود، در غره از اعمال قدس وفات یافته . (حبیب السیر جزو سیم از مجلد سیم ص ٢٠٤). رجوع به کتاب مذکور جزو چهارم از مجلد اول ص ١٦٢ و جزو چهارم از مجلد دوم ص ٢١٤ و رجوع به غره ٔ صغیر و کبیر شود.
غره . [ غ ُ رَ / رِ ] (اِ صوت ) آواز رعد و سباع . غُرّه . (فرهنگ شعوری ). رجوع به غُرّه شود.
غره . [ غ ُرْ رَ/ رِ ] (اِ صوت ) آواز رعد و سباع . به تخفیف را نیز آورند. (از فرهنگ شعوری ). غرش . غرش شیر : غره ای کن شیروار ای شیر حق تا رود آن غره بر هفتم طبق . مولوی (مثنوی ). غره ٔ شیرت بخواهد آسمان نقش شیر و آنگه اخلاق سگان . مولوی (مثنوی چ کلاله ٔ خاور ص ١٤٩). غره ٔ او حاکم درندگان نعره ٔ او مانع چرندگان . مولوی (مثنوی ). - آسمان غره ؛ تندر. رعد. آسمان غرغره . رجوع به آسمان غرغره و غرغره شود.