عشقباز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عشقباز. [ ع ِ ] (نف مرکب ) عشق بازنده . آنکه عشقبازی کند. عاشق پیشه . (فرهنگ فارسی معین ). مرد شهوت پرست و عاشق و زن دوست . (ناظم الاطباء) : عشقبازان که به دست آرند آن حلقه ٔ زلف دست در سلسله ٔ مسجداقصی بینند. خاقانی . شهری بفتنه شد که فلانی ازآن ِ ماست ما عشقباز صادق و او عشقدان ماست . خاقانی . عشقبازان را برای سر بریدن سنت است بر سر نطع ملامت پای کوبان آمدن . خاقانی . شکّر و بادام بهم نکته ساز زهره و مریخ بهم عشقباز. نظامی . ز چنگ ابریشم دستان نوازان دریده پرده های عشق بازان . نظامی . مه و خورشید را دیدندنازان قران کرده به برج عشقبازان . نظامی . تو که در بند خویشتن باشی عشقبازی دروغزن باشی . سعدی . به کوی لاله رخان هرکه عشقباز آید امید نیست که هرگز بعقل بازآید. سعدی . دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمی بینم دلی بیغم کجا جویم که در عالم نمی بینم . سعدی . لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ عشقبازان چنین مستحق هجرانند. حافظ. ◄ در هندوستان، اصطلاحاً کبوترباز را گویند، چنانکه شیخ ابوالفضل در جواب نامه ٔ عبداﷲخان ازبک نوشته است : و فرستادن کبوتران پری پرواز و آمدن حبیب عشقباز... (از آنندراج ).