عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۵۶۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گمان دارم که این درد و تحمل میکند کاری بگو با گل که استغنای بلبل میکند کاری دل دانای شهر ما به کفر جزء تسلی شد که باور داشت هرگز کان تزلزل میکند کاری به صلح دل چه کوشی، صبر کن گر یار باز آید غم فرصت مخور کاین جا تعلل میکند کاری بهشتی پرورانای دل، متاع هستی یی بنمای که با بیهمتان عرض تحمل میکند کاری دل بلبل به هر بادی هزاران راز میفهمد نپنداری که ناز و عشوه گل میکند کاری اگر با مهر افزایی، غرور افزایدای سرکش تغافل کن که با عرفی تغافل میکند کاری